یک قایق ساختم
با یک بادبان قرمز
و دو پاروی سبز قشنگ
که مرا به سرزمین های دور ببرد…..
قایقم آنقدر زیبا شد
که ترسیدم
آب رنگ آبی اش را ببرد
وبادبانهای سپیدش را بشکند
وپاروهای سبزش کهنه شوند
برای همین هرگز قایقم را به آب نینداختم…
من هرگز به سرزمین های دور نرفتم…
فقط قایق قشنگم را تماشا کردم
من هرگز جایی نرفتم….
شل سیلور استاین
سلام. من دوست دارم قایقم را به سرزمین های دور ببرم. دوست دارم آب رنگ آبی قایقم را پاک کند. دوست دارم پاروهای سبز زیبایش کهنه شود. با سپاس از شعر زیبا
[پاسخ]
سلام
متن جالبی بود تشکر.
[پاسخ]
سلام . زیبا بود
[پاسخ]
ترس خوبه و با همه هست ولی خیلی جاها که ادم می ترسه قایقش رو به اب بندازه ترس از شکستن قایقش نیست بلکه ترس از تجربه وشایدهم شکسته قایق تنها یک بهانست .
[پاسخ]